یک شب از گذشته ی شب ها
ناله های بس آِشنا
این تو بودی ازبی وفا
این تو بوی ای باوفا
تا به آشیان برگشتی
با چشم غمگین و گریان
این منم بس دل شکسته
از کرده هایت چشم بستم
مندیگر حرفی ندارم
میپذیرمت دوباره
ساقیا امشب مستم کن
نازنینم یارم برگشته
یک شب از گذشته ی شب ها
ناله های بس آشنا
ای تو بودی ای بیوفا
این تو بودی ای بیوفا
شنیدم از دور ناله ها
در خم این پس کوچه ها
سرگشته از آن کرده ها
بازگشته بوی تو تنها
با ندامتها سر گشتی
این منم غمگین و خسته
درانتظارت نشسته
غیر از تو عهدی ندارم
با غروری سر شکسته
از دیوارش سز مستم کن
شنیدم از دور ناله ها
در خم این پس کوچه ها
سر گشته از آن کرده ها
سرگشته بودی تو تنها

آفتاب بود سایه ی من و تو با هم دیگر دیدن
مهتاب بود عشق پاکت را پزیرفتم ستودم
گفتی که تا ابد در کنار تو
میمانم چون سایه ی تو
باتو
فرشته فرشته یار رفته برگشته
فرشته فرشته یار از خود گذشته
بچشمانم نگه کن چه گونه گریان گشته
نکن تو بی وفایی یادی کن از گذشته
هر که تورو ببینه به من میگه مرحبا
مرحبا که من دارم دلبی چون تو زیبا
بیاد آور که شب بود کنار رود
آنشب در دشت و دمن مهتاب هم بود
گفتی از باد عشق سر مست هستم
در کنار تو
فرشته فرشته ...............
عشق تو همچو نامت بر من مقدس
دیوانه گشته ایم من هم شدم همچون تو دیوانه
بیا که تا نشد طی این پیمانه
تو که باشی یگانه
با من
فرشته فرشته
تو که اواز میخواندی کنار من
چه شد آواز دوری خواندی با من
گذشته ها گذشته ای فرشته
دور نشو از من
فرشته فرشته
.

سالها گذشت افسانه شد عشق ما افسانه ای چو رویت زیبا ، رویا
نسیمی بود عشق تو بر من وزید چه سبکبال آمد بسویم ، چه سبکبال رمید
در خاطر من مانده است آن خاطره ها آن روز های شاد و غمگین ، آن افسانه ها
روز های شادمان میگشتیم پی غزال ها شبها شاهد عشق ما ، مهتاب زیبا
یک یادگار مانده زان عشق زیبا همچو رویا مانده از خاطره ها
دادای به من حلقهء انگشتری گفتی از عشق ما بماند ز من یادگاری
آن حلقه انگشتری از تو یادگار هر چا هستی خداوند تو را نگهدار
تلخ و شیرین بود آن روز ها که گذشت برما آن روز های غم و شادی آن خاطره ها
تو را از من دشمنان بد بودند بد یار نا معلوم و دور بردند
از تو مانده حلقه ای به یادگار آن حلقه همچو جان نمودم در دست من قرار

آه آسمان عشقی داشتم
عشق را ابدی پنداشتم
افسوس که دلدارم را کشتی
و من را تنها گذاشتی........


به دل پناه ببر ٬ آخرین پناهت اوست
که دل تو را چنان که تمنای توست ٬ دارد دوست
یادم آمد آن چشمان مست در ژاله ی غم یک لحظه ببست
گفتا ما باید از هم جدا شیم هر یک تسلیم سرنوشت باشیم
هیهات روزگار بازی ها دارد سرنوشت را به بازی میگیره
عشق یکی را از او میگیرد یک هم بی عشق زندگی دارد

همدلان سلام
امروز نه دیروزه نه چند روز پیش امروز فقط امروزه
باید تصمیم بگیریم که آدم باشیم اگه آدمیم سعی کنیم فرشته باشیم امروز روز تحول و تغییر برای همه ماست.
روز ها ساعت ها دقیقه ها حتی ثانیه ها ی که گذشته قابل جبران نیست ما باید به آینده بیندیشم و به طرف زندگی خوب و موفق قدم بر داریم دیگه روزمون نبیاد مثل روز های قبل باشه باید از یکنواختی در بیایم فقط و فقط به خاطر خودمون این یک نصیحت نیست این تجربست امروز دیروز نیست... امروز فقط امروزه
یا حق









